سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

سوراخ کردن گوشهات

نفس مامان، من خیلی دوست داشتم که گوشهای نازتو زود سوراخ کنیم ولی هر بار یک موردی پیش میومد و کنسل می شد خیلی از درمانگاهها تا یکسالت نمی شد سوراخ نمی کردن. خاله سمانه جون هم از ابتدا می گفت که سوراخ کردن گوشهای سودا با من. خاله جون روز چهارشنبه مورخ 92/06/20 دنبال شما و مامانی اومده و گوشهای دخمل ناز نازی سوراخ کردن. دست خاله جون خیلی خیلی درد نکنه.من که کلی ذوق کردم. شب ساعت 12.5 بود که ازت چند تا عکس گرفتم که در ادامه برات می زارم. مامان قربون اون گوش نازت بشه دخمل گوشواره قشنگ اینم یک عکس از پای سودا کوچولو تو یک سالگیش   فدای دست های کوچولو و قدرتمند دخملم بشم من. ...
3 مهر 1392

تولد یک سالگی

عشق من، مامان از یک ماه پیش تدارکات کامل برای تولد رو دیده بود ولی به دلایل خاصی بهم خورد از همین جا ازت عذرخواهی می کنم و قول می دم سال آینده بهترین تولد رو برات بگیرم. دو تا تولد کوچولو برات گرفتیم یکی خونه مامانی مامان و دیگری خونه مامانی بابا. کادوها: من وبابایی: وجه نقد که بردمت اتلیه مامانی و بابایی مامان: یک قطار خیلی خوشگل مامانی وبابایی بابا: یک ست کاپشن زمستونی صورتی خاله الهام: بسته های باما زندایی ریحانه: یک ست بلوز و شلوار عمه جون فرزانه : یک عروسک خاله سمانه جون: سوراخ کردن گوشهای نازت ...
2 مهر 1392

سودا در 40 روز اول

دختر نازم، می خوام چند تا از عکسهای ماه اول تولدت رو برات بزارم عکس اول: سودا نیم ساعت بعد از تولد ( هنوز من ندیده بودمت عشقم) این عکس توسط بابایی همون لحظه اولی که نشونت داده بودن گرفته شده. جیگرتو بگردم که هنوز خونی هستی. عکس دوم: سودا اینجا یک روزه هستی و ما هنوز خونه نرفته بودیم.   سودا در پنج روزگی: سودا در شش روزگی: سودا در هشت روزگی: سودا در17 روزگی: سودا در 40 روزگی: ...
2 مهر 1392

اولین ها

عشق مامان سعی کردم تمام اولین هاتو برات ثبت کنم اولین دیدار ساعت 22 مورخ 91/06/16 اولین شیر خوردن چند دقیقه بعد از دیدنت عشقم اولین عکسی که ازت گرفتن ساعت 20:30 مورخ 91/06/16 (همون لحظه اولی که به بابایی نشونت دادن) اولین دیدار خونه ساعت 15 مورخ 91/06/17 اولین حمام توسط خاله سمانه جون و خاله الهام جون مورخ 91/06/20 اولین سکسکه مورخ 91/06/20 اولین دل درد شبانه مورخ 91/06/27 ( تا ساعت 3 صبح ادامه داشت) اولین و آخرین بند نافت که افتاد ساعت 2:30 مورخ 91/06/26 اولین بار که ناخن هاتو گرفتم 91/07/04 اولین عکس اتلیه مورخ 91/07/16 اولین روزی که با پرستارت تنها بودی 91/09/15 اولین سرما خوردگی خیلی بد مورخ 92/02/24 اولین د...
1 مهر 1392

عروسی خاله الهام جون

سلام عشق مامان می خوام برات از عروسی خاله الهام بگم که روز 91/08/07 بود اونجا شما هنوز دو ماهت هم نشده بود. تا چهار ماهگی خیلی گریه می کردی و حتما باید تو بانوج می خوابیدی. از هفته قبلش کلی استرس داشتم که چه جوری بریم عروسی. بالاخره با کلی دنبال پرستار گشتن قرار شد یه خانومه ای بیاد از زمان رفتن به ارایشگاه تا شب کنار من نگهت داره. موقع ارایشگاه خیلی اذیت نشدیم ولی به سلامتی از موقع رسیدن به تالار شما شروع کردی به گریه کردن. مجبور شدم ببرمت نمازخانه که تو طبقه همکف هتل بود و باید از لابی هتل رد می شدیم در حالی که ورودی تالار از بیرون هتل بود و تالار هم طبقه آخر بود. خلاصه به یک بدبختی توی نمازخونه هتل برات بانوج بستم. الهی مامان قربونت...
1 مهر 1392

اولین دیدار

بعد از نه ماه انتظار، شیرین ترین لحظه زندگی ساعت 10 شب مورخ 91/06/16. نمی دونم چه جوری توضیح بدم فقط عاشقت شدم. شیر دختر من با وزن 4100 گرم اومد تو بغل مامانی و چنان با ولع شیر خورد که خانوم پرستار می گفت اگه دیرتر به دنیا می امد سوهاضمه می گرفت.اون شب من تا صبح نخوابیدم و خودم به تنهایی و بدون کمک بهت شیر می دادم و باهات حال می کردم. نمی دونم چقدر شیرین بود. خوشبختانه از این لحظات فیلم گرفتیم و فقط می دونم حس منو وقتی مامان شدی می فهمی. تو نفس ، عشق، عزیز و همه چیز منی. دوست دارم دردونه من.
1 مهر 1392

خاطره زایمان

جوجه نازنازی مامان می خوام برات از خاطرات زایمان برت بگم. جوجه نازنازی مامان می خوام برات از خاطرات زایمان برت بگم. از قبل با خانوم دکترت هماهنگ کرده بودم و قرار بود روز 9 شهریور برم بیمارستان. صبح زود ساعت 6 بود که با بابایی رفتیم حرم از اون طرف هم به سمت بیمارستان حرکت کردیم. متاسفانه بعد از یک ساعت منتظر شدن و هماهنگ کردن با دکتر به علت اینکه هنوز هیچ دردی نداشتم و می خواستم که شما طبیعی به دنیا بیای رفتیم خونه. ساعت 10 بود که از دکتر زنگ زدن با خاله الهام رفتیم و خانوم دکتر گفت اگه تا هفته بعدی درد نداشتم، روز پنج شنبه واسه بستری شدن وزدن آمپول فشار برم. تو یک هفته هم شما جز ول خوردن هیچ کار دیگه ای نکردین و اصلا هم درد به س...
1 مهر 1392

سلام عشق مامان

سلام عشق مامان ببخشید که خیلی دیر شده ولی به قول معروف هر موقع ماهی رو از آب بگیری تازه است. امروز 30 شهریور ماه سال 92 است و خدا یکسال و 14 روز است که شما رو به ما هدیه داده است. همیشه دلم می خواست یک وبلاگ برات درست کنم اوایل که فرصت نمی شد بالاخره امروز قسمت شد و شروع کردم. قول می دم سعی کنم تمام خاطرات این مدت رو برات بنویسم. فقط از همین ایتدا بگم که مامان و بابات خیلی خیلی دوست دارن و نفس من به نفسات بسته است. دوست دارم عشقم، سودا جونم
31 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد